عسل عسل ، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

عسل مامان و بابا

چهار ماهگی

سلام دختر نازم با اومدنت شادی رو به زندگیم آوردی با لبخندت میخندم و با گریه ات گریه میکنم تمام وجودم هستی چهار ماه هست که دنیا اومدی و هر روز شیرین تر از روز قبل میشی، عزیزم اولین سفر زیارتی رو رفتی رفتیم مشهد و تو بازم ساکت و مظلوم بودی فدات بشم که بابایی رو میشناسی تو حرم وقتی گریه میکردی بابا تو رو ازم میگرفت و تو میخندیدی و تو بغل بابا خوابت میبرد بابایی هادی و مامانی هما هم خیلی دوست دارن و بابایی روح الله هم همینطور  مامان جونم محمد حسین و ایدا خیلی باهات بازی میکنن و تو باهاشون خیلی راحتی عزیز دلم همیشه دعا میکنم لبات خندون باشه 
9 آذر 1393

دو ماهگی

سلام دختر نازم فدات شم الهی شما 5مهر واکسن داشتی آخ مامان جون بگردم خیلی گریه کردی شما اصلا گریه نمیکنی ولی اون روز ضعف کردی مامان هم داشت با شما گریه میکرد که خانم پرستاره اشکش در اومد و گفت اولین باره اشک یه مادرو میبینم ولی مامانی شما اصلا بعدش اذیت نکردی و خوابیدی از روز بعدش همش با من حرف میزدی و کمتر مبخوابیدی  عزیزم شما اولین عروسی هم رفتی ولی کلی اذیت شدی چون به سر و صدا عادت نداری اصلا نمیخوابیدی وقتی سوار ماشین شدیم شیر خوردی و خوابیدی تا خونه باباجون فدات بشم گلم  ...
10 مهر 1393

بدون عنوان

سلام دختر  گلم امروز 50 روزه شدی و من میخوام از لحظه ای که تو دنیا اومدی بهت بگم عزیزم شما در تاریخ 4 مرداد دنیا اومدی روز قبلش مامان داشت از استرس زیاد میمرد وقتی وارد اتاق عمل شدم کلی گریه کردم فکر میکردم نمیتونم روی ماهتو ببینم ولی خدارو شکر عمل خوبی بود و بعد عمل هم حالم خوب بود عزیزم قربونت برم وقتی دنیا اومدی خانم دکتر میگفت میخندیدی و وقتی تو رو اوردن پیش من بازم بهم خندیدی مامانی روز 5 مرداد وقتی تونستم از جام بلند شم تا راه برم خونریزی شدی کردم . حالم خیلی بد شد ولی شکر خدا تا ظهر حالم خوب شد وبعدازظهر منو تو مرخص شدیم و اومدیم خونه بابا که میترسید بچه بغل کنه تو رو بغل میکرد و شب تا صبح همراه مامان بیدار بود البته شم...
25 شهريور 1393

روزهای اخر

سلام به تنها دخترم عشقم امیدم عزیزم دیگه چیزی نمونده که بتونم روی ماهتو ببینم این روزا خیلی شیطونی میکنی فدات بشم عزیزم بابایی یه عمل کوچیک داره براش دعا کن مامانی خیلی استرس داره بعد از اینکه بابایی عمل کنه شما هم دنیا میایی دلم برای  اینکه میخوام ببینمت ضعف میره بابایی خیلی دوست داره ببینتت همش میگه نمیشه زودتر دنیا بیایی ایشالله صحیح و سالم دنیا بیایی وما بتونیم تو رو ببینیم ...
16 تير 1393

شیطونی های تو

سلام به دختر ماهم خوبی عزیزم فدای تو بشم اینقدر شیطون شدی خودتو جمع میکنی یه گوشه بعد لگد های محکمی به مامانی میزنی بابایی که کلی ذوق میکنه و قربون صدقه ات میره عزیزم مامانی از اول که شما اومدی تو دلم هوس شاتوت کرده یودم تا دیشب بابایی کلی خرید منم تا جایی که تونستم خوردم و شما قند عسلم فقط لگد زدی ...
3 تير 1393

سیسمونی عسلم

سلام عسلم دخترم گلم فدای تو بشم این سیسمونیه که مامانی هما و بابایی هادی زحمت کشیدن دستشون درد نکنه عزیزم دیگه به لحظه دیدار خیلی نمونده ...
21 خرداد 1393

عجله داشتن تو

سلام گل دخترم فدای تو بشم دیشب دوباره مامانی و بابایی رو نگران کردی عزیزم خیلی درد داشتم مثل درد زایمان بود دکترها همه گفتن که احتمالا شما میخوای دنیا بیایی ما تا ساعت 3 نصفه شب بیمارستان بودیم و شما خواب بودی و حرکتی نمیکردی و همه رو نگران کردی تا بعد 20 دقیقه یه تکون اثاثی خوردی و همه رو خوشحال کردی دکتر هم گفت میتونم برم خونه اگه حالم بد شد برم بیمارستان که خدا رو شکر تو به حرفای بابایی کوش کردی و دختر خوبی شدی و دیگه مامان حالش بد نشده عزیزم عجله نکن با اینکه دوست دارم تو رو زودتر ببینم ولی دوست دارم سر وقت دنیا بیایی که همه چیزت خوب باشه فدای تو بشم خیلی دوست دارم ...
20 خرداد 1393